آسیاب بچرخ
بچه که بودیم آسیاب بچرخ بازی می کردیم٬چرخ می خوردیم و چرخ می خوردیم و آسمون دور معصومیت قهقه هامون طواف می کرد .گم می شدیم توی شادی بی آلایشمون . می افتادیم ولی به خاطر هر کسی و هر چیزی بلند نمی شدیم،"به خاطر مامان جون٬نه نم یشه" "به خاطر بابا جون٬نه نمی شه" "به خاطر ..." اما ما خاطر بهترین ها رو بهانه آغازمون می کردیم.حالا آدم بزرگ شدیم توی دنیای آدمهایی که راستی راستی دروغ میگن٬توی کوچه پس کوچه هایی که بازی های کودکانمون رو به یاد نمیارن٬حالا توی هیاهوی غریب این زندگی تو خالی دیگه نمی افتیم٬زمین می خوریم و همیشه نگاه بی قرارمون آواره دست هر کس و ناکس میشه و هرگز کار به"خدا جون" نمی رسه.
انگار فراموش کردیم دستهای آبی کسی منتظره تا سخاوت رو با تمام معناش برامون عمل کنه و دستامون رو بگیره٬بلندمون کنه تا دوباره چرخ بخوریم و دوباره آسمون دور قهقه های معصومانمون طواف کنه.
اون منتظره باور کنید.
همیشه٬هنوز...