تبليغاتX
حرفهایی برای گفتن

حرفهایی برای گفتن

آسیاب بچرخ

بچه که بودیم آسیاب بچرخ بازی می کردیم٬چرخ می خوردیم و چرخ می خوردیم و آسمون دور معصومیت قهقه هامون طواف می کرد .گم می شدیم توی شادی بی آلایشمون . می افتادیم ولی به خاطر هر کسی و هر چیزی بلند نمی شدیم،"به خاطر مامان جون٬نه نم یشه" "به خاطر بابا جون٬نه نمی شه" "به خاطر ..." اما ما خاطر بهترین ها رو بهانه آغازمون می کردیم.حالا آدم بزرگ شدیم توی دنیای آدمهایی که راستی راستی دروغ میگن٬توی کوچه پس کوچه هایی  که بازی های کودکانمون رو به یاد نمیارن٬حالا توی هیاهوی غریب این زندگی تو خالی دیگه نمی افتیم٬زمین می خوریم و همیشه نگاه بی قرارمون آواره دست هر کس و ناکس میشه و هرگز کار به"خدا جون" نمی رسه.

انگار فراموش کردیم دستهای آبی کسی منتظره تا سخاوت رو با تمام معناش برامون عمل کنه و دستامون رو بگیره٬بلندمون کنه تا دوباره چرخ بخوریم و دوباره آسمون دور قهقه های معصومانمون طواف کنه.

 اون منتظره باور کنید.

                                  همیشه٬هنوز...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:53  توسط مـــ یــــ  | 

دریا...

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بودند

روی ساحل نوشت: دریا دزد کفش های من

مردی که از دریا ماهی گرفته بود روی ماسه نوشت:

دریا سخاوتمندترین سفره هستی

موج آمد و جملات را با خود شست

تنها برای من این پیام را باقی گذاشت که:

برداشت های دیگران در مورد خودت را

در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:52  توسط مـــ یــــ  | 

روز های بارانی ...

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:52  توسط مـــ یــــ  | 

به کلینیک خدا رفتم ...

یه کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!


خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:51  توسط مـــ یــــ  | 

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم …

 برادرم
گفت : چرا چتری با خود نبردی؟ … خواهرم
گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟ …
پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی
متوجه خواهی شد…اما مادرم در حالی که موهای
مراخشک می کرد گفت… باران احمق…

این است معنی مادر …

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 17:51  توسط مـــ یــــ  |